‏نمایش پست‌ها با برچسب زندان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زندان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۹ مرداد ۵, یکشنبه

انتقال دو زندانی به سلول انفرادی جهت اجرای حکم اعدام در زندان ارومیه



روز یکشنبه ۵مرداد، دو زندانی در زندان ارومیه جهت اجرای حکم اعدام به سلول انفرادی منتقل شدند.
به گزارش کانون حقوق بشری نه به زندان – نه به اعدام، یکشنبه ۵مرداد۹۹، دست کم دو زندانی که به اتهام قتل در زندان مرکزی ارومیه محبوس بودند جهت اجرای حکم اعدام به سلول انفرادی منتقل شدند.
یکی از آنها به نام «علی عبدی» از بند ۱-۲ زندان ارومیه میباشد که پیشتر به اتهام قتل بازداشت شده و به اعدام محکوم شده بود.
زندانی دوم از بند جوانان زندان ارومیه است اما هنوز اسم و مشخصات او برای سایت جوانه ها محرز نشده است.
گزارشات حاکی است آخرین ملاقات به خانواده این زندانیان داده شده و درصورت عدم جلب رضایت یا اخذ مهلت از اولیای دم، اعدام آنها قریب الوقوع می‌باشد.
احتمال انتقال افراد بیشتری جهت اجرای حکم اعدام در این زندان وجود دارد.
شایان ذکر است روز گذشته نیز دو زندانی در زندان سنندج جهت اجرای حکم اعدام به سلول انفرادی منتقل شدند.
کانون حقوق بشری نه به زندان – نه به اعدام ضمن محکوم کردن این حکم ضدانسانی خواهان توقف احکام اعدام در ایران می‌باشد. حکم اعدام با هر دلیل و بهانه‌ای که صورت بگیرد ناقض تمامی قوانین و اصول پایه‌ای حقوق بشربین المللی است و باید بطور کامل لغو شود.
خانم دیانا الطحاوی، معاون خاورمیانه و شمال آفریقا در عفو بین‌الملل در مورد مجازات اعدام در ایران گفت:
«ما صدور و اجرای مکرر مجازات اعدام توسط مقامات ایرانی را قویاً محکوم می‌کنیم. آن‌ها با این عملکرد، کشور ایران را در مقام شرم‌آور دومین مجری بزرگ اعدام در جهان قرار داده‌اند. هیچ توجیهی برای استفاده از این مجازات به غایت بیرحمانه، غیرانسانی و تحقیرآمیز وجود ندارد و ما از مقامات ایرانی می‌خواهیم که آن را برای همیشه منسوخ کنند.» برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید

۱۳۹۹ مرداد ۴, شنبه

اسامی و مشخصات و وضعیت دردناک۱۰ زن زندانی سیاسی در زندان سپیدار اهواز




اسامی و مشخصات و وضعیت دردناک۱۰ زن زندانی سیاسی در زندان سپیدار اهواز برای اولین بار توسط کانون حقوق بشری نه به زندان – نه به اعدام منتشر میشود؛
وضعیت زنان در زندان سپیدار اهواز بشدت دردناک و نابسامان است، در این میان شرایط برای زنان زندانی سیاسی بدلیل عدم رعایت اصل تفکیک جرائم به‌مراتب سخت‌تر است بطوریکه مسئولان زندان از این وضعیت بعنوان ابزاری برای شکنجه زنان و بخصوص زندانیان سیاسی استفاده میکنند.
اخیرا گزارشی به کانون حقوق بشری نه به زندان – نه به اعدام رسیده است و ضمن آن اسامی ۱۰ تن از این زنان زندانی سیاسی که در شرایط بسیار بد و نامناسب در این زندان جهنمی محبوس هستند گزارش شده است.
کانون حقوق بشری نه به زندان – نه به اعدام برای اولین بار این اسامی را منتشر و در اختیار خوانندگان و همچنین مجامع حقوق بشری قرار داده است.


اسامی و مشخصات این زنان زندانی به شرح زیر است:
۱. زينب عفراوی، بازداشت در ۳۰ شهریور ۹۷
۲. مريم حمادی، ٢٨ ساله، متاهل و دارای دو فرزند
۳. فاطمه تونيت زاده، بازداشت در مهر ۹۷، مادر مريم حمادی
۴. زويده عفراوی، ٥٥ ساله، بازداشت در مهر۹۷، اهل روستای آلبوعفری سوسنگرد
۵. قيسيه عفراوی، بازداشت در مهر ۹۷، ۶۰ ساله، اهل روستای آلبوعفری سوسنگرد (او خواهر زویده عفراوی می باشد)
۶. مريم زبيدی، بازداشت در ۲۴ اسفند ۹۶، ۵۳ ساله، اهل منطقه زیتون اهواز، متاهل و مادر ۴ فرزند
۶. مكيه نيسی، متولد ۶۴ ، متاهل و دارای سه فرزند.
۷.  معصومه سعيداوی، ٤٨ ساله
۸.  سوسن سعيداوی، ٤٥ ساله (خواهر معصومه سعیداوی)
۹. سكينه صگور، ٣٥ ساله، متاهل و دارای فرزند
۱۰.  الهه درويشی، ٢٠ ساله، متاهل و دارای یک فرزند
این زنان که همگی از شهروندان اهوازی هستند، پس از بازداشت مورد بازجویی و شکنجه قرار گرفته اند. برخی از آنان حین بازداشت باردار بوده و در همین وضعیت تحت شکنجه و بازجویی قرار گرفتند.
یکی از این زنان زندانی به نام الهه درویشی که در سن ۱۸ سالگی بازداشت شده بود، فرزندش را در زندان بدنیا آورد.
همچنین سکینه صگور پس از شکنجه های وحشیانه در اداره اطلاعات با جسمی خونین، در حالیکه دستبند به دست و زنجیر به پا داشت، جهت وضع حمل به بیمارستان منتقل و فرزندش در چنین شرایطی متولد شد.
یکی دیگر از این شهروندان مریم زبیدی نام دارد که مادر ۴ فرزند، سه پسر و یک دختر است. مریم همراه با دو پسر ۲۹ و ۲۶ ساله خود، بنامهای محمد و بنیامین آلبوغبیش بازداشت شد. یکی از پسران او، بنیامین در ۵ تیرماه ۹۸ زیر شکنجه جان باخت.
وضعیت زنان زندانی در زندان سپیدار اهواز بسیار نامناسب گزارش شده است.

۱۳۹۸ آبان ۴, شنبه

اعدام دو زندانی در زندان عادل آباد شیراز



دو زندانی در زندان عادل آباد شیراز به دار آویخته شدند. به گزارش کانون حقوق بشری نه به زندان – نه به اعدام صبح روز سه شنبه ۳۰ مهرماه ۹۸ دو زندانی به اتهام قتل در زندان عادل آباد شیراز اعدام شدند.

به گزارش سازمان حقوق بشر ایران این دو زندانی به نام‌های «مجتبی روشنگر امام» ۳۳ ساله و «حیدر مهرشات» ۴۰ ساله به اتهام قتل به اعدام محکوم شده بودند.
حیدر مهرشات از ۴ سال پیش به اتهام قتل در زندان به‌سر می‌برده و مجتبی روشنگر از ۵ سال پیش به همین اتهام بازداشت و در این زندان به‌سر می‌برد.


 ادامه مطلب را از لینک زیر دنبال کنید...
لینک مطلب در سایت:  https://bit.ly/364lbbs

۱۳۹۸ آبان ۲, پنجشنبه

کنفرانس مطبوعاتی جاوید رحمان گزارشگر ویژه حقوق بشر سازمان ملل در امور ایران


جاوید رحمان گزارشگر ویژه حقوق بشر سازمان ملل در امور ایران تازه‌ترین گزارش خود در مورد وضعیت حقوق بشر در این کشور را منتشر کرد. این گزارش روز چهارشنبه اول آبان‌ماه ۹۸ منتشر شد.

آقای جاوید رحمان در این گزارش از وخیم‌تر شدن وضعیت حقوق اجتماعی و اقتصادی طی یک‌سال گذشته در ایران ابراز نگرانی کرد و گفت: «افرادی که فراخوان به حفاظت حقوق بشر و رعایت آن میدهند شامل مدافعان حقوق بشر، اعضای جوامع اقلیت، وکلا، خبرنگاران، فعالان حقوق کارگری و افرادی که به حجاب اجباری اعتراض میکنند، تحقیر شده، مورد اذیت و آزار قرار گرفته، بازداشت و زندانی شدند.»

در بخش دیگری از گزارش، آقای جاوید رحمان نسبت به ادامه اجرای احکام اعدام در ایران عمیقا ابراز نگرانی کرده و می‌گوید: «نرخ اعدام در ایران همچنان یکی از بالاترین نرخها در دنیا است. و دستکم ۲۵۳ نفر طی سال ۲۰۱۸اعدام شده اند. اعدام کودک مجرمان ادامه دارد و در سال ۲۰۱۹ما شاهد اعدام دو فرد نابالغ بودیم که هر دو ۱۷ساله بودند.»


ادامه مطلب را از لینک زیر دنبال کنید...
لینک مطلب در سایت:  https://bit.ly/2pR86kZ

۱۳۹۸ مهر ۲۷, شنبه

تجمع اعتراضی شهروندان بهبهان در نماز جمعه این شهر


جمعی از شهروندان ساکن بهبهان در اعتراض به بیکاری در نماز جمعه این شهر دست به تجمع اعتراضی زدند.
روز جمعه ۲۶ مهر ۹۸ جمعی از شهروندان ساکن بهبهان در محل برگزاری نماز جمعه این شهر در اعتراض به بیکاری جوانان بومی و استخدام نیروهای غیربومی در پالایشگاه بید بلند ۲ خلیج فارس تجمع اعتراضی برگزار کردند.

تجمع کنندگان تراکت هایی در دست داشتند که روی آنها نوشته شده بود:
«زندان را می‌پذیریم ذلت نمی‌پذیریم، ما تشویش کننده اذهان عمومی و نشر اکاذیب نیستیم فقط حقمان را می‌خواهیم، کیست ما را یاری کند و …»

آقای ثارالله شمس‌الدینی نیز در میان معترضان حضور داشت. وی پیش از این به دلیل اعتراض به استخدام نیروی غیربومی در پالایشگاه بیدبلند خلیج فارس در استان خوزستان با شکایت این پالایشگاه به اتهام «نشر اکاذیب به قصد تشویش اذهان عمومی» به دو سال حبس تعزیری محکوم شده بود.

لینک مطلب در سایت: https://bit.ly/33LvKyk

۱۳۹۵ تیر ۳۱, پنجشنبه

سهیل عربی سه سال زندان زندان بدون مرخصی

#‏ایران‬ -‫#‏حقوق_بشر‬-سهیل عربی سه سال زندان زندان بدون مرخصی


زندانی سیاسی سهیل عربی مدت سه سال در زندان بدون مرخصی است.
سهیل عربی متولد سال 1365 متاهل و دارای یک دختر به نام روژان در تاریخ 16 آذر 94 توسط نیروهای اطلاعات سپاه ثارالله دستگیر شد.
وی سپس به بند انفرادی دو الف منتقل و به مدت دو ماه توسط اطلاعات سپاه بازجویی شد. تفهیم اتهام این زندانی سیاسی در شعبه ۱۲ دادسرای فرهنگ و رسانه انجام شد. اتهامات وی فعالیت تبلیغی علیه نظام باستتاد عکس هایی که سهیل عربی از راهپیمایی های سال هشتاد و هشت و سرکوب مردم معترض توسط نیروهای بسیج گرفته بود و همچنین عکسهایی با سوژه های اجتماعی از سطح شهر مثل برخورد نامناسب گشت ارشاد با مردم ؛فقر ؛ اعتیاد و ...٫توهین به مقامات (بدلیل نوشتن مقاله های انتقادی)٫توهین به خمینی از طریق نوشته و درج کاریکاتور٫اهانت به مقدسات و ...اعلام شد. 
سهیل عربی پس از اتمام بازپرسی به بند 350اوین منتقل شد و در خرداد ماه ۱۳۹۳اولین دادگاه برای رسیدگی به اتهام سب النبی در شعبه هفتاد و یک کیفری استان به ریاست قاضی خراسانی تشکیل شد .بنا به کیفرخواست نماینده دادستان و حکم قاضی و دو نفر از مستشاران٫سهیل عربی بابت سب النبی محکوم به اعدام شد .
وکلای آقای عربی بر اساس اینکه هیچ گونه مطلبی که مصداق سب باشد در مقالات وجود نداشته و صرفا نقد مذهب بوده است٫درخواست تجدید نظر دادند.اما قاضی تجدید نظر علی رازینی نه تنها حکم را تایید کرد٫ بلکه یک اعدام دیگر به جرم فعالیت گسترده در جهت تحریک مردم علیه نظام و دعوت به راهپیمایی و بی دین کردن ده ها هزار جوان به احکام اضافه کرد.
وکلای آقای عربی مجددا در خواست اعاده دادرسی کردند و پس از نه ماه تلاش وکلا و همسر آقای عربی و البته رسانه ای شدن پرونده و فشار نهادهای حقوق بشری حکم توسط قاضی اسلامی نقض شد و به شعبه هم عرض فرستاده شد .
حکم این زندانی سیاسی پس از دو سال تحت فشار بودن خود و خانواده اش٫این حکم شکست. ولی تحت فشار سپاه٫میزان محکومیت این زندانی به ۲۲ سال حبس (اشد مجازات 5 سال)تبدیل شد.
با قانون تجمیع احکام حکم این زندانی سیاسی به هشت سال و نیم ماه حبس٫صد ضربه شلاق٫دو سال فعالیت تحقیقی دینی اجباری دردفتر مصباح یزدی و دو سال ممنوع الخروجی از کشور پس از اتمام دوران حبس می باشد.

در کانال تلگرام نه به زندان نه به اعدام خبرهای ما را دنبال کنید


۱۳۹۴ شهریور ۱۶, دوشنبه

حق نداشتم با مادرم، به زبان مادری‌ حرف بزنم

#ایران - حق نداشتم با مادرم، به زبان مادری‌ حرف بزنم


کمال شریفی پس از گذشت هفت سال از حبس، درباره رنج‌هایش در زندان می‌گوید. هفت سال از حبس «کمال شریفی» زندانی سیاسی کُرد در زندان میناب گذشت. او در رنج‌نامه‌ای که از زندان نوشته، از رنج‌ها، مشقت‌ها و دردهایش گفته است. در بخشی از نامه این روزنامه‌نگار کُرد زندانی آمده: ” بیش از هفت سال در زندان گذشت، تنها با یک بار ملاقاتی آن هم تحت شرایط شدید امنیتی و حفاظتی بصورتی که در عدم حضور رییس زندان، معاون ایشان و حفاظت اطلاعات زندان و فرمانده قرارگاه و مسوول واحد فرهنگی و چندین پرسنل دیگر زندان حضور داشتند. غیر از احوالپرسی، حق صحبت کردن با زبان کُردی را حتی با مادرم که فارسی نمی‌دانست نداشتم.” «کمال شریفی» روزنامه‌نگار سیاسی کُرد ۴۳ ساله‌ی محبوس در زندان میناب، به همراه زندانیان عادی و جرایم مواد مخدر به سر می‌برد؛ وی از ابتدای زندان خود تاکنون ممنوع‌الملاقات بوده است و تنها یک‌بار مادر و برادرش با اخذ اجازه از مسوولین قوه قضاییه، موفق به ملاقات وی شده‌اند.این روزنامەنگار زندانی، در سال ١٣٨٧ جهت ارتباط با ادیبان، نویسندگان، ماموستایان (استادان) آیینی و شخصیت‌های فرهنگی و هنری از «اقلیم کردستان عراق» به زادگاه خود یعنی شهر «سقز» برمی‌گردد که در پنجم خردادماه ۱۳۸۷، در خانه یکی از کتابفروشان این شهر، پس از محاصره خانه ایشان و تیراندازی «ماموران سپاه» و «اطلاعات» و کشته شدن یکی از اعضای «حزب دموکرات کردستان» دستگیر شد. در این حمله «ماموران سپاه» با شلیک ١۵ گلوله آن عضو حزب را به قتل می‌رسانند. «کمال شریفی» پس از توقف تیراندازی، از سوی «ماموران سپاه» و «اطلاعات» بازداشت و غروب‌‌ همان روز به دستور «دادستان شهر سقز» به بازداشتگاه «اطلاعات سنندج» منتقل می‌شود. وی به مدت قریب به شش ماه، در بازداشتگاه شهر «سنندج» تحت انواع شکنجه‌ها و رفتارهای وحشیانه و غیر انسانی قرار می‌گیرد که در‌‌ همان هنگام زیر انواع شکنجه و فشار مجبور به انجام یک مصاحبه ویدیویی نیز شده بود. «کمال شریفی» در سال ۱۳۸۷، در اعتراض به شرایط و وضعیت غیر انسانی نگهداری‌اش در «زندان میناب» و عدم برخورداری از حق ملاقات با خانواده‌اش، دست به اعتصاب غذای طولانی‌مدت زد. او یک ماه پس از اعتصاب غذا، دچار سکته شد و از ناحیه صورت و همچنین سمت راست بدن فلج شد. این زندانی سیاسی کُرد تا دو ماه نمی‌توانست هیچ حرفی بزند و پلک چشم راستش هم در آن مدت، دو ماه بسته نمی‌شد و شب‌ها با نوار چسب چشمم را می‌بست. همچنین بهداری زندان تاکنون، هیچ‌گونه اقدامی برای درمان وی صورت نداده است. «کمال شریفی» هم‌اکنون در «زندان میناب»، کماکان با چند تن دیگر از زندانیان سیاسی، در میان زندانیانی با جرایمی همچون “قتل، مواد مخدر و غیرە…” بدون هیچ‌گونە تفکیک‌ بند‌‌ها و جرایم دوران محکومت خود را طی می‌کند.متن کامل نامه‌ی «کمال شریفی» در پی می‌آید.
دیدن نعش بی‌جان آیلان همه غم‌ها، رنج‌ها، تنهایی و مشقت زندان را به فراموشی سپرد.بیش از هفت سال در زندان گذشت، تنها با یک بار ملاقاتی آن هم تحت شرایط شدید امنیتی و حفاظتی بصورتی که در عدم حضور رییس زندان، معاون ایشان و حفاظت اطلاعات زندان و فرمانده قرارگاه و مسوول واحد فرهنگی و چندین پرسنل دیگر زندان حضور داشتند. غیر از احوالپرسی، حق صحبت کردن با زبان کُردی را حتی با مادرم که فارسی نمی‌دانست نداشتم.بیش از هفت سال در میان مجرمان عادی، به خصوص زندانیان معتاد (شهرستان میناب در مسیر ترانزیت ورود مواد مخدر از مرزهای شرقی به ایران قرار دارد و اکثر جرایم این زندان مربوط به جرایم مواد مخدر است و بیشتر متهمین به نوعی آلوده و معتاد به یکی از مخدرات میباشند و به سبب فقر و بیکاری در این شهرستان جرایم سرقت دومین آمار زندان را دارا می‌باشد) عذاب‌آورتر و معظل بزرگ ما در این هم‌بندی بودن با این جرایم بازرسی‌های مکرر است که از طرف زندان جهت کشف مواد صورت می‌گیرد. هر چند روز یک بار بصورت ناگهانی تعداد زیادی از پرسنل با پوتین، شوک الکتریکی و باتوم و وارد بند و اتاق خواب‌ها شده و به بهانه کشف مواد، چاقو و موبایل شروع به لخت کردن زندانیان و بازرسی از وسایل شخصی و به هم زدن تخت و کلیه اشیا می‌پردازند.بارها به جهت لخت نمودن و درآوردن کلیه لباس‌ها حتی لباس‌های زیر با ماموران درگیر شده‌ایم که در نهایت با شوک الکتریکی، باتوم و انفرادی روبرو شده‌ایم و هر بار در این بازرسی‌ها تعداد زیادی از وسایل شخصی، از طرف زندانبان به سرقت رفته یا به بهانه ممنوع بودن آن توسط زندان مصادره شده است.اینجا بیشتر به کمپ ترک اعتیاد شبیه است تا زندان، با این تفاوت که در اینجا به جای متادون درمانی از متادون معتادی استفاده می‌شود، متادون به هر مقدار برای همه کس و همه سنین آزاد و ترک آن اختیاری است و دوز مصرفی را خود زندانی تعیین می‌کند نه دکتر. در این زندان در بازرسی موادی کشف می‌شود که از طرف زندانی وارد زندان شده باشد، ولی موادی که از طرف پرسنل وارد زندان بشود هیچ وقت کشف نخواهد شد. همه چیز در اینجا هست، تریاک، بنگ، شیشه، شیره قرص‌های روان‌گردان و ترامادول. شب‌های پنج‌شنبه و جمعه اینجا تبدیل به شیره‌کش‌خانه‌های دوران قاجار می‌شود.بیش از هفت سال گذشت، شش ماه در انفرادی اطلاعات سنندج تحت انواع شکنجه‌های روحی روانی، بدنی و انواع بازجویی‌های پی‌درپی و عذاب‌آور و شکنجه جهت انجام اقرار ویدیویی، در همان سلول‌ها بود که درد پاهایم شروع شدند. بیش از بیست بار تاکنون به پزشک زندان مراجعه نموده و ایشان هم یا چند قرص مسکن تجویز نموده یا درخواست اعزام به پزشک متخصص در خارج از زندان و همیشه هم زندان با اعزام به خارج از زندان مخالفت نموده‌اند. مدت چند سالی است که به دوربینی مبتلا گشته، زندان برای اعزام به چشم‌پزشک هم مخالفت نشان داد و در نهایت از عینک یکی از زندانیان آزاد شده که مناسب چشم من بود استفاده می‌کنم، بدون تجویز پزشک. در پاییز سال ۹۰ پس از ۵۶ روز اعتصاب غذا دچار سکته شده و به مدت چند ماه قسمت راست بدنم دچار فلجی موقت و از تکلم صحیح الفاظ هم بی‌بهره شدم. حتی در چنین شرایطی هم زندان حاضر به اعزام به پزشک خارج از زندان نشد (یکی از شرایط اعزام تاییدیه دادستانی است.)طبق دادنامه صادره از سوس شعبه اول دادگاه انقلاب اسلامی سقز با استناد به آیه ۳۲ سوره مائده و مواد ۱۸۶-۱۹۰ و ۱۹۳ محکوم به ۳۰ سال حبس در تبعید (زندان میناب) و طبق دادنامه “نقل از دادنامه”(مشارالیه در مدت تحمل کیفر حق معاشرت و مراوده با دیگران را نداشته و از مزایای مرخصی و ملاقات و مکاتبه با دیگران محروم میباشد و تمام محکومیت خود را باید در زندان به سر برد) هر چند دادگاه تجدید نظر استان کردستان اتهام محاربه را وارد ندانسته و استناد به آیه قرآنی را فاقد وجاهت قانونی دانسته، ولی در نهایت حکم دادگاه بدوی را تایید و غیر قابل تغییر دانسته، این در حالی است که حکم تبعیدی بنده با استناد و طبق آیه ۳۲ سوره مائده بوده و دادگاه تجدید نظر این استناد دادگاه بدوی را فاقد وجاهت قانونی دانسته ولی باز تغییری را در اجرای حکم روا ندانسته است.از زمانی که تحریم‌های اقتصادی بر ایران شدیدتر گشت وضع نابسامان زندانیان نابسامان‌تر گشت. غذای کمتر و کیفیت آن‌ هم پایین‌تر شد. کمتر کسی است که در زندان بتواند با این غذاها دوام بیاورد دچار مشکل سوءهاضمه و انواع مشکلات کمبود غذا نشود، به ناچار زندانیان مجبورند که خود به تهیه غذا و میوه و آذوقه بپردازند و زندان هم مجبور گردیده در قسمت زندان محلی را برای پخت غذای شخصی ایجاد نماید، برای کسی که در قاچاق مواد بوده و یا به نوعی از خانواده‌ای پردرآمدی است می‌تواند در اینجا برای خود ناهار و شامی تهیه کند ولی برای کسی که به خاطر تهیه نان شب یا تهیه مواد روزانه‌اش دست به سرقت و خلاف دیگری زده و برای کسانی که حبس طویل‌‌المدتی دارند، تهیه یک وعده غذای مناسب آرزوی دست نیافتنی است. هر چیزی که خراب شود بسوزد فرسوده شود یا به نوعی بلااستفاده شود، باید با هزینه زندانیان دوباره تهیه گردد، از آفتابه سرویس تا کولر گازی و سیم‌کشی و هر چیزی که داخل بند هزینه‌بردار باشد، هزینه آن از طریق زندانیان تامین میشود.چندین زندانی سیاسی کُرد که همگی به اتهام محاربه و عضویت در احزاب مخالف نظام با محکویتی بالای ۲۵ سال به این زندان تبعید شده‌ایم. تبعیدی‌های دیگر ممنوع‌الملاقات نیستند، ولی برای خانواده‌های آنها هم خیلی دشوار است که مسافتی ۲۵۰۰ کیلومتری را طی کنند تا بتوانند حداقل نیم ساعت با فرزندشان دیداری داشته باشند.

#ایران #تهران #اوین #رجایی_شهر #گوهردشت #معلمان #كارگران #پرستاران #دانشجویان #زنان #جوانان #زندانيان #دانشگاه #دانشجو #زندان #حقوق_بشر #اعدام #اعتراض #قيام #ایران - حق نداشتم با مادرم، به زبان مادری‌ حرف بزنم

کمال شریفی پس از گذشت هفت سال از حبس، درباره رنج‌هایش در زندان می‌گوید. هفت سال از حبس «کمال شریفی» زندانی سیاسی کُرد در زندان میناب گذشت. او در رنج‌نامه‌ای که از زندان نوشته، از رنج‌ها، مشقت‌ها و دردهایش گفته است. در بخشی از نامه این روزنامه‌نگار کُرد زندانی آمده: ” بیش از هفت سال در زندان گذشت، تنها با یک بار ملاقاتی آن هم تحت شرایط شدید امنیتی و حفاظتی بصورتی که در عدم حضور رییس زندان، معاون ایشان و حفاظت اطلاعات زندان و فرمانده قرارگاه و مسوول واحد فرهنگی و چندین پرسنل دیگر زندان حضور داشتند. غیر از احوالپرسی، حق صحبت کردن با زبان کُردی را حتی با مادرم که فارسی نمی‌دانست نداشتم.” «کمال شریفی» روزنامه‌نگار سیاسی کُرد ۴۳ ساله‌ی محبوس در زندان میناب، به همراه زندانیان عادی و جرایم مواد مخدر به سر می‌برد؛ وی از ابتدای زندان خود تاکنون ممنوع‌الملاقات بوده است و تنها یک‌بار مادر و برادرش با اخذ اجازه از مسوولین قوه قضاییه، موفق به ملاقات وی شده‌اند.این روزنامەنگار زندانی، در سال ١٣٨٧ جهت ارتباط با ادیبان، نویسندگان، ماموستایان (استادان) آیینی و شخصیت‌های فرهنگی و هنری از «اقلیم کردستان عراق» به زادگاه خود یعنی شهر «سقز» برمی‌گردد که در پنجم خردادماه ۱۳۸۷، در خانه یکی از کتابفروشان این شهر، پس از محاصره خانه ایشان و تیراندازی «ماموران سپاه» و «اطلاعات» و کشته شدن یکی از اعضای «حزب دموکرات کردستان» دستگیر شد. در این حمله «ماموران سپاه» با شلیک ١۵ گلوله آن عضو حزب را به قتل می‌رسانند. «کمال شریفی» پس از توقف تیراندازی، از سوی «ماموران سپاه» و «اطلاعات» بازداشت و غروب‌‌ همان روز به دستور «دادستان شهر سقز» به بازداشتگاه «اطلاعات سنندج» منتقل می‌شود. وی به مدت قریب به شش ماه، در بازداشتگاه شهر «سنندج» تحت انواع شکنجه‌ها و رفتارهای وحشیانه و غیر انسانی قرار می‌گیرد که در‌‌ همان هنگام زیر انواع شکنجه و فشار مجبور به انجام یک مصاحبه ویدیویی نیز شده بود. «کمال شریفی» در سال ۱۳۸۷، در اعتراض به شرایط و وضعیت غیر انسانی نگهداری‌اش در «زندان میناب» و عدم برخورداری از حق ملاقات با خانواده‌اش، دست به اعتصاب غذای طولانی‌مدت زد. او یک ماه پس از اعتصاب غذا، دچار سکته شد و از ناحیه صورت و همچنین سمت راست بدن فلج شد. این زندانی سیاسی کُرد تا دو ماه نمی‌توانست هیچ حرفی بزند و پلک چشم راستش هم در آن مدت، دو ماه بسته نمی‌شد و شب‌ها با نوار چسب چشمم را می‌بست. همچنین بهداری زندان تاکنون، هیچ‌گونه اقدامی برای درمان وی صورت نداده است. «کمال شریفی» هم‌اکنون در «زندان میناب»، کماکان با چند تن دیگر از زندانیان سیاسی، در میان زندانیانی با جرایمی همچون “قتل، مواد مخدر و غیرە…” بدون هیچ‌گونە تفکیک‌ بند‌‌ها و جرایم دوران محکومت خود را طی می‌کند.متن کامل نامه‌ی «کمال شریفی» در پی می‌آید.
دیدن نعش بی‌جان آیلان همه غم‌ها، رنج‌ها، تنهایی و مشقت زندان را به فراموشی سپرد.بیش از هفت سال در زندان گذشت، تنها با یک بار ملاقاتی آن هم تحت شرایط شدید امنیتی و حفاظتی بصورتی که در عدم حضور رییس زندان، معاون ایشان و حفاظت اطلاعات زندان و فرمانده قرارگاه و مسوول واحد فرهنگی و چندین پرسنل دیگر زندان حضور داشتند. غیر از احوالپرسی، حق صحبت کردن با زبان کُردی را حتی با مادرم که فارسی نمی‌دانست نداشتم.بیش از هفت سال در میان مجرمان عادی، به خصوص زندانیان معتاد (شهرستان میناب در مسیر ترانزیت ورود مواد مخدر از مرزهای شرقی به ایران قرار دارد و اکثر جرایم این زندان مربوط به جرایم مواد مخدر است و بیشتر متهمین به نوعی آلوده و معتاد به یکی از مخدرات میباشند و به سبب فقر و بیکاری در این شهرستان جرایم سرقت دومین آمار زندان را دارا می‌باشد) عذاب‌آورتر و معظل بزرگ ما در این هم‌بندی بودن با این جرایم بازرسی‌های مکرر است که از طرف زندان جهت کشف مواد صورت می‌گیرد. هر چند روز یک بار بصورت ناگهانی تعداد زیادی از پرسنل با پوتین، شوک الکتریکی و باتوم و وارد بند و اتاق خواب‌ها شده و به بهانه کشف مواد، چاقو و موبایل شروع به لخت کردن زندانیان و بازرسی از وسایل شخصی و به هم زدن تخت و کلیه اشیا می‌پردازند.بارها به جهت لخت نمودن و درآوردن کلیه لباس‌ها حتی لباس‌های زیر با ماموران درگیر شده‌ایم که در نهایت با شوک الکتریکی، باتوم و انفرادی روبرو شده‌ایم و هر بار در این بازرسی‌ها تعداد زیادی از وسایل شخصی، از طرف زندانبان به سرقت رفته یا به بهانه ممنوع بودن آن توسط زندان مصادره شده است.اینجا بیشتر به کمپ ترک اعتیاد شبیه است تا زندان، با این تفاوت که در اینجا به جای متادون درمانی از متادون معتادی استفاده می‌شود، متادون به هر مقدار برای همه کس و همه سنین آزاد و ترک آن اختیاری است و دوز مصرفی را خود زندانی تعیین می‌کند نه دکتر. در این زندان در بازرسی موادی کشف می‌شود که از طرف زندانی وارد زندان شده باشد، ولی موادی که از طرف پرسنل وارد زندان بشود هیچ وقت کشف نخواهد شد. همه چیز در اینجا هست، تریاک، بنگ، شیشه، شیره قرص‌های روان‌گردان و ترامادول. شب‌های پنج‌شنبه و جمعه اینجا تبدیل به شیره‌کش‌خانه‌های دوران قاجار می‌شود.بیش از هفت سال گذشت، شش ماه در انفرادی اطلاعات سنندج تحت انواع شکنجه‌های روحی روانی، بدنی و انواع بازجویی‌های پی‌درپی و عذاب‌آور و شکنجه جهت انجام اقرار ویدیویی، در همان سلول‌ها بود که درد پاهایم شروع شدند. بیش از بیست بار تاکنون به پزشک زندان مراجعه نموده و ایشان هم یا چند قرص مسکن تجویز نموده یا درخواست اعزام به پزشک متخصص در خارج از زندان و همیشه هم زندان با اعزام به خارج از زندان مخالفت نموده‌اند. مدت چند سالی است که به دوربینی مبتلا گشته، زندان برای اعزام به چشم‌پزشک هم مخالفت نشان داد و در نهایت از عینک یکی از زندانیان آزاد شده که مناسب چشم من بود استفاده می‌کنم، بدون تجویز پزشک. در پاییز سال ۹۰ پس از ۵۶ روز اعتصاب غذا دچار سکته شده و به مدت چند ماه قسمت راست بدنم دچار فلجی موقت و از تکلم صحیح الفاظ هم بی‌بهره شدم. حتی در چنین شرایطی هم زندان حاضر به اعزام به پزشک خارج از زندان نشد (یکی از شرایط اعزام تاییدیه دادستانی است.)طبق دادنامه صادره از سوس شعبه اول دادگاه انقلاب اسلامی سقز با استناد به آیه ۳۲ سوره مائده و مواد ۱۸۶-۱۹۰ و ۱۹۳ محکوم به ۳۰ سال حبس در تبعید (زندان میناب) و طبق دادنامه “نقل از دادنامه”(مشارالیه در مدت تحمل کیفر حق معاشرت و مراوده با دیگران را نداشته و از مزایای مرخصی و ملاقات و مکاتبه با دیگران محروم میباشد و تمام محکومیت خود را باید در زندان به سر برد) هر چند دادگاه تجدید نظر استان کردستان اتهام محاربه را وارد ندانسته و استناد به آیه قرآنی را فاقد وجاهت قانونی دانسته، ولی در نهایت حکم دادگاه بدوی را تایید و غیر قابل تغییر دانسته، این در حالی است که حکم تبعیدی بنده با استناد و طبق آیه ۳۲ سوره مائده بوده و دادگاه تجدید نظر این استناد دادگاه بدوی را فاقد وجاهت قانونی دانسته ولی باز تغییری را در اجرای حکم روا ندانسته است.از زمانی که تحریم‌های اقتصادی بر ایران شدیدتر گشت وضع نابسامان زندانیان نابسامان‌تر گشت. غذای کمتر و کیفیت آن‌ هم پایین‌تر شد. کمتر کسی است که در زندان بتواند با این غذاها دوام بیاورد دچار مشکل سوءهاضمه و انواع مشکلات کمبود غذا نشود، به ناچار زندانیان مجبورند که خود به تهیه غذا و میوه و آذوقه بپردازند و زندان هم مجبور گردیده در قسمت زندان محلی را برای پخت غذای شخصی ایجاد نماید، برای کسی که در قاچاق مواد بوده و یا به نوعی از خانواده‌ای پردرآمدی است می‌تواند در اینجا برای خود ناهار و شامی تهیه کند ولی برای کسی که به خاطر تهیه نان شب یا تهیه مواد روزانه‌اش دست به سرقت و خلاف دیگری زده و برای کسانی که حبس طویل‌‌المدتی دارند، تهیه یک وعده غذای مناسب آرزوی دست نیافتنی است. هر چیزی که خراب شود بسوزد فرسوده شود یا به نوعی بلااستفاده شود، باید با هزینه زندانیان دوباره تهیه گردد، از آفتابه سرویس تا کولر گازی و سیم‌کشی و هر چیزی که داخل بند هزینه‌بردار باشد، هزینه آن از طریق زندانیان تامین میشود.چندین زندانی سیاسی کُرد که همگی به اتهام محاربه و عضویت در احزاب مخالف نظام با محکویتی بالای ۲۵ سال به این زندان تبعید شده‌ایم. تبعیدی‌های دیگر ممنوع‌الملاقات نیستند، ولی برای خانواده‌های آنها هم خیلی دشوار است که مسافتی ۲۵۰۰ کیلومتری را طی کنند تا بتوانند حداقل نیم ساعت با فرزندشان دیداری داشته باشند.



#ایران #تهران #اوین #رجایی_شهر #گوهردشت #معلمان #كارگران #پرستاران #دانشجویان #زنان #جوانان #زندانيان #دانشگاه #دانشجو #زندان #حقوق_بشر #اعدام #اعتراض #قيام 

۱۳۹۴ تیر ۱۹, جمعه

#ايران- دریافت ۵۳۰۰۰‌ تومان هزینه شیرینی و طناب‌ دار برای هر اعدامی+اسناد برادران افشاری

 
#ايران- دریافت ۵۳۰۰۰‌ تومان هزینه شیرینی و طناب‌ دار برای هر اعدامی+اسناد برادران افشاری



براساس گواهی فوت مربوط به علی و حبیب افشاری شورجه تاریخ قطعی اجرای حکم اعدام آنها در سحرگاه ۳۰ بهمن‌ماه ۱۳۹۳ اعلام شده است. از خانواده افشاری بابت شیرینی و طناب دار، ۵۳۰۰۰ تومان وجه نقد نیز دریافت شده است .حبیب و علی افشاری شورجه دو زندانی سیاسی کُرد در زمان اجرای حکم اعدام، متاهل و هرکدام به ترتیب دارای یک فرزند ۶ و ۱۰ ساله بوده‌اند. در زمانی که مسوولان امنیتی زندان و اطلاعات خبر اعدام آنها را تایید کرده و مدارک مربوط به وفات آنها تحویل داده شده،برای هرکدام از اعدام‌شدگان مبلغ ۵۳۰۰۰‌ تومان، بابت هزینه شیرینی و پول طناب‌های دار از خانواده‌های آنها گرفته‌اند همچنین در این اسناد که از سوی اداره ثبت احوال مهاباد، در ۱۶ تیرماه سال جاری صادر شده، دلیل مرگ این دو برادر، به علت نامعلوم در ارومیه ذکر شدە است.علی و حبیب (رزگار) افشاری شورجه دو برادر زندانی به همراه چهار زندانی سیاسی دیگر محبوس در بند ۱۲ زندان مرکزی ارومیه، در ٢٩ بهمن‌ماه ۱۳۹۳، به مکان نامعلومی منتقل شدند. تاریخ دقیق اجرای حکم اعدام این دو زندانی را در سحرگاه ۳۰ بهمن‌ماه ۱۳۹۳ نشان می‌دهد.علی افشاری شورجه متولد ۲ مردادماه ۱٣۵۹، به همراه برادرش حبیب‌الله افشاری شورجه ۱۵ خردادماه ۱۳۶۶، اهل روستای گوگجلو حبیبله از توابع شهر مهاباد هستند که در اوایل سال ۱٣۹۰، توسط سپاه پاسداران و نیروهای وزارت اطلاعات در شهرهای بوکان و مهاباد بازداشت شده بودند.آنها پس از ۷۵ روز بازجویی‌های مداوم پس از تحمل شکنجه‌های جسمی و روانی در بازداشتگاه‌های اداره اطلاعات مهاباد و ارومیه، ابتدا به زندان مرکزی ارومیه منتقل شده و سپس در دی‌ماه ۱٣۹۰، از سوی دادگاه انقلاب مهاباد، به اتهام محاربه از طریق فعالیت تبلیغی و عضویت در کومله یکی از احزاب کُرد مخالف حکومت، به اعدام محکوم شدند؛ حکمی که در شهریورماه ۱٣۹۰، در شعبه ٣۲ دیوان عالی کشور تایید شد.این دو برادر حدود دو سال پس از صدور حکم اعدام، در ۲۷ فروردین‌ماه ۱٣۹٣، طی نامه‌هایی به ریاست دادگاه انقلاب شهرستان مهاباد، خواهان بررسی مجدد پرونده خود شدند؛ اما شعبه ۳۲ دیوان عالی کشور، مجددا حکم اعدام آنها تایید و روز سه‌شنبه دوم اردیبهشت‌ماه ۱۳۹۳، از سوی دایره اجرای احکام زندان ارومیه، به صورت رسمی به آنها ابلاغ شد.پیگیری‌های خانواده این دو برادر زندانی سیاسی اعدام شده‌ی کُرد، در خصوص تحویل گرفتن پیکر آنها، تاکنون هیچ نتیجەای نداده و وزارت اطلاعات به آنها گفته به دفن مخفیانه پیکر آنها اقدام کرده است.نهادهای مسوول در جمهوری اسلامی، همچنان از تایید و تکذیب یا حتی اطلاع‌رسانی رسمی از اجرای حکم اعدام این دو زندانی سیاسی کُرد، در رسانه‌های رسمی‌اش سرباز می‌زند. مدارک پیوستی در راستای اطلاع‌رسانی دقیق و مستندنگاری موارد نقض حقوق بشر در زندان‌های ایران و همچنین گزارش‌دهی به سازمان‌های جهانی مدافع حقوق بشر در پی منتشر می‌شود.


۱۳۹۴ تیر ۱۴, یکشنبه

#ايران ترسیم جدول دادخواهی در اوین-فهیمه فرسایی


#ايران ترسیم جدول دادخواهی در اوین-فهیمه فرسایی


خاطرات من از اوین، مثل اجزای تابلویی است که تنها با یک رنگ نقاشی شده: سفید. این سطح ظاهرا یک دست مثل تابلوی “مربع سفید” کازیمیر مالویچ پر از پستی و بلندی و سایه و روشن ناشی از ضربه‌های سریع و حرکت‌های ملایم قلم مو روی بوم است که هر کدام حسی را در خود پنهان می‌کند: خشم، اندوه، اضطرار، گیجی، ناامیدی، بی‌طاقتی، امیدواری … .
فهیمه فرسایی، نویسنده و روزنامه‌نگار: «من در تابستان سال ۱۳۵۳ دستگیر شدم و پاییز سال ۱۳۵۵ از زندان اوین که در آن‌جا بیش از ۳ ماه „ملی‌کشی“ داشتم، آزاد شدم. زندان‌ها: اوین و قصر. اتهام: اقدام علیه امنیت کشور.»تحمل این حس‌های متضاد “سفید” پس از دستگیریم در سال ۵۳، آن هم در یک چاردیواری تنگ و تاریک به نام سلول‌ انفرادی و در انتظاری پریشان‌کننده، روزها را به اندازه‌ی یک ابدیت طولانی می‌کرد و شب‌ها را پر از کابوس‌های بی‌انتها. یک سوال همیشه در دور تسلسل این کابوس‌ها که موسیقی‌ متنش پر از ناله‌ها و ضجه‌های زندانیانی بود که در بازجویی‌های روزانه و شبانه شکنجه می‌شدند، چرخ می‌زد: “برای چه دستگیر شده‌ا‌م؟” بازجوهایم که گویا از سروانی به نام “دادرس” فرمان می‌بردند، می‌گفتند که من علیه امنیت کشور اقدام کرده‌ام، به عنوان مدرک یکی از داستان‌های کوتاهم را که در مجله‌ی تماشا چاپ شده بود، روبرویم می‌گذاشتند و می‌خواستند هم‌دستان و کسانی را که گویا از راه داستان به آن‌ها “خط” داده‌ بودم، معرفی کنم!این اتهام همان‌قدر مضحک بود که باورنکردنی. من سعی می‌کردم این “سوء‌تفاهم” را با توضیحاتی درباره‌ی “آزادی در هنر” و “فردیت خلاق هنرمند” از میان بردارم. سخن‌رانی‌های غرای من همیشه با فحش و تحقیر و تهدید به این که “اگه به این زر‌زرها ادامه بدی، می‌فرستیمت اتاق شکنجه” قطع می‌شد.پس از گذشت چند ماهِ پراضطراب و انتظار و بازجویی، من چندین برگه را با همان “زر زرها” سیاه کردم، ولی به جای انتقال به اتاق شکنجه، به بند عمومی زنان سیاسی اوین منتقل شدم: اتاقی مستطیل‌شکل و دراندشت با دو پنجره‌ی دو یا سه لته‌ای بزرگ که شاخه‌های پربرگ یک درخت پرشکوه با رنگ‌های سحرآمیز پاییزی گاه شیشه‌های پنجره‌ی اول نزدیک در را نوازش می‌کرد. اگر روی هره‌ی بلند پنجره می‌ایستادی، می‌توانستی کتاب‌خانه‌ی دانشکده‌ی حقوق دانشگاه ملی را که من دانشجوی سال آخر آن بودم، ببینی. منتها می‌بایست مواظب می‌بودی که سرت به سقف نخورد!بعد از آن که نگهبان اوین، “خانم حسینی” مرا حوله‌ به‌سر، به آن اتاق هدایت کرد و در را به‌رویم بست، دو نفر از پنج زن زندانی‌ای که ابتدا بی‌اعتنا در صدر اتاق نزدیک بخاری دیواری سیاه‌رنگی نشسته بودند، از جا بلند شدند و لبخند زنان به استقبالم آمدند. یکی از آنان شهین بود که همیشه روسری به سر داشت و همیشه سردش بود. دیگری دختر شوخ و خوش‌رویی اهل لرستان که فکر می‌کنم اسمش خورشید بود. او با تیزبینی، رفتار و حرکات زندانبانان و بازجوها را زیر نظر می‌گرفت و شب‌ها که نگهبانان ما را به حال خود می‌گذاشتند، در “شرایط امن”، ادای آن‌ها را در می‌آورد و ما را سرگرم می‌کرد. یکی از اجراهای همیشگی این هم‌بند، تقلید راه‌رفتن مضحک “سروان روحی”، رییس زندان اوین بود. خورشید، چنان در تقلید راه‌رفتن کج و کوله‌ی “سروان روحی” استاد شده بود که حتی در حالت درازکش در رختخواب‌ هم می‌توانست آن را اجرا کند و ما را بخنداند. تنها من می‌بایست برای دیدن این نمایش‌ها، وقتی پیش از به خواب‌رفتن ما تماشاگران همیشگی آن اجرا می‌شد، به خودم زحمت بیشتری می‌دادم. چون همیشه رخت‌خوابم را دور از دیگران، نزدیک در و روبروی پنجره‌ی اول اتاق پهن می‌کردم تا به آن درخت پر شاخ و برگ و در پس آن، دنیای پر جنب و جوش درس و بحث دانشکده‌ی حقوق نزدیک‌تر باشم!شاید به همین دلیل بود که پس از ورود به آن اتاق در پاییز سال ۵۳ و “جدی‌گرفتن” تهدید‌های بازجوهایم که “تا هر وقت بخواهیم نگهت می‌داریم”، به فکر افتادم میزان مجازات احتمالی‌ام را بر حسب مواد “قانون جزا” که به این جرایم مربوط می‌شد، حساب کنم. برای این کار می‌بایست، همان‌طور که استاد حقوق جزای دانشکده‌ (احتمالاً دکتر کازرونی) به ما آموخته بود، جدولی ده ـ دوازده ستونی معروف به “جدول مجازات” تنظیم می‌کردم و با استناد به این و آن ماده، تا آن‌جا که حافظه‌ام یاری می‌کرد، مدت محکومیتم را تخمین می‌زدم. ولی من از همان ابتدا از نتیجه‌ی جدول یعنی بی‌گناهی خودم، کاملا مطمئن بودم!هم‌بند‌های‌هایم، برعکس، در حالی که به باورهای “بچگانه‌ی” من به عدالت و قانون می‌خندیدند، پیش‌بینی‌های بازجوها را مثل آیه‌ی مُنزل تکرار می‌کردند و با مثال و نمونه نشان می‌دادند که حق همیشه با بازجوها بوده است.
ماجرای شب یلدا
برخورد و رفتار هم‌بندی‌هایم به واقعیت بی‌گناهی من در آن روزها، چند صباحی چنان مرا از دل و دماغ انداخت که تا مدتی حتی نمی‌توانستم به اجراهای تقلیدی خورشید از راه‌رفتن شل و ول “سروان روحی” هم که بزرگترین تفریح ما بود، بخندم. تنها پس از چندی وقتی با کشیدن “جدول مجازات ” روی دیوار سفید کنار در اتاق، به آن‌ها ثابت کردم که جرمی مرتکب نشده‌ام، اصلا “دادگاهی” نخواهم شد و به زودی از جلوی در کتاب‌خانه‌ی دانشکده‌ی حقوق برای آن‌ها دست تکان خواهم داد، توانستم دوباره از نمایش‌های هنرمندانه‌ی خورشید لذت ببرم و به آن‌ها بخندم. ولی ای کاش هم‌چنان عنق باقی ‌می‌ماندم. چون همین خنده‌ها باعث شد که جناب سروان مرا برای تنبیه در شب یلدای آن سال به “سلول‌های سبز” اوین تبعید کند:چند روزی می‌شد که ما همگی تصمیم گرفته بودیم شب چله را جشن بگیریم. من که به خاطر پارتی‌بازی خانواده‌ام به “زندانی سفارشی” معروف شده بودم و به همین خاطر هم از پیش بعضی از “تنقلات” شب یلدا را دریافت کرده بودم، مامور شدم از “سروان روحی” بخواهم که دیوان حافظ را برای چند شب در اختیار ما بگذارد. صبح روز ۳۰ آذر، کتاب به دست ما رسید.در همان روز پیش از غروب و قبل از پهن‌کردن بساط تنقلات و فال حافظ، من جدول کذایی را با گچ روی دیوار نزدیک در کشیدم. ناگفته پیداست که تهیه و داشتن گچ در سلول به‌طور کلی ممنوع بود. ولی ما “اشیاء” بی‌ضرر ممنوعه کم نداشتیم؛ ذغال، کاغذ، سوزن، نخ … که هزار سوراخ و سنبه پنهان می‌کردیم تا از یورش نگهبانان در امان بمانند. نوشتن روی دیوار اتاق هم که صد البته مجازات داشت. ولی من مطمئن بودم که نگهبان‌های زندان، جدول را که با گچ روی دیوار گچی رسم شده بود، نخواهند دید؛ چون رنگ سفید روی زمینه‌ی سفید، قاعدتا نباید دیده شود!به هر رو، خوشحال از نتایج آن جدول قانونی که نشان می‌داد من اصلاً جرمی مرتکب نشده‌ام، همگی به چیدن بساط شب جشن یلدا مشغول شدیم. به نظرم می‌رسید که هم‌بندی‌هایم به دلیل استدلال‌های قانونی من که سفید روی سفید، روی دیوار نقش گرفته بود، در قضاوت‌های قاطعانه‌ی خود کمی دچار تردید شده بودند. چون از من می‌خواستند “جدول مجازات” جرم‌های آنان را هم تنظیم کنم. ولی من طفره می‌رفتم و به شوخی می‌گفتم که آن‌ها باید به “عقاید راسخ‌شان” که باور به قدر قدرتی بازجوها بود، پای‌بند بمانند و مرا هم به زحمت نیندازند!در این حال ناگهان در باز شد و سروان روحی و زن حسینی با دو نگهبان مرد با سر و صدای زیاد وارد اتاق شدند. روحی در حالی که بی‌هدف چند قدم به چپ و راست می‌رفت و دور و بر را برانداز می‌کرد، حال و احوال ما را جویا شد. نگهبانان هم با چکمه‌های کثیف خود تا نزدیک بخاری دیواری بالای اتاق رفتند و برگشتند و برای زهرچشم گرفتن از ما مثل ماموران حفظ جان سروان روحی، طرف‌های چپ و راست او بی‌حرکت ایستادند و به ما زل زدند. انتظار ما برای این که روحی به حرف بیاید و قصدش را از آن دیدار سر زده به ما بگوید، بی‌نتیجه ماند: پس از چند دقیقه، بدون هیچ توضیحی اتاق را ترک کرد و دیگران هم به دنبال او راه افتادند.ما هاج و واج به یکدیگر نگاه کردیم و معنی این مانور قدرت کوتاه مدت را از هم پرسیدیم. کسی جوابی نداشت. خورشید بی‌اعتنا به این ماجراها، هنوز سایه‌ی پاهای ماموران از زیر در پیدا بود که ادا درآوردن را شروع کرد و ما هم با خنده و تایید و تشویق به او میدان بیشتری دادیم. این وضعیت تا وقتی که او اجرای رُل سروان روحی را به پایان برد و بعد دنبال پارچه‌ای ‌گشت تا به عنوان چادر زن حسینی برای بازی کردن نقشش از آن استفاده کند، هم‌چنان ادامه داشت.ناگهان در باز شد و خانم حسینی و یک نگهبان مرد وارد اتاق شدند. زن حسینی با لحن کشدارش از ما پرسید که چرا می‌خندیم. من بلافاصله جواب دادم که “ما اصلا نخندیدیم”. چون فکر می‌کردم که در پی اعتراف به خنده، باید دلیل آن را هم توضیح بدهیم و در آن‌ صورت کار بیخ پیدا می‌کرد. در نتیجه برای سد کردن راه هر گونه چون و چرا، به طرف هم‌بندی‌هایم برگشتم و از تک تک ‌آن‌ها با اصرار و تاکید پرسیدم: “اصلا تو خندیدی؟”
جواب همه “نه” بود.

زن حسینی حرفی نزد، آرام در را بست و همراه نگهبان رفت. ما هم خوشحال از این که خطر رفع شده و شب یلدا را با خوبی و خوشی شروع کرده‌ایم، به مسخره‌کردن و دست‌انداختن آن‌ها ادامه دادیم. هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که زن حسینی دوباره ظاهر شد، کتاب حافظ و تنقلات ما را گرفت و از من خواست حوله‌ روی سر بیندازم و به دنبالش راه بیافتم. دستور داشت مرا برای تنبیه به “سلول‌های سبز” ببرد که می‌گفتند با پمپ، هوا وارد اتاق‌های تنگ و نمورش می‌کنند و از فرط تاریکی تشخیص تفاوت میان شب و روز چندان آسان نیست. ولی هر چه از آن مامور وفادار رژیم پرسیدم که مرا به کجا می‌برد، جوابی نداد. در تاریکی غروب، وقتی سر اولین چهارراه که می‌بایست برای رفتن به دفتر روحی به سمت چپ بپیچد، به راست پیچید و مرا هم با گرفتن آستین کتم دنبال خود کشید، متوجه شدم که به طرف سلول‌های سبز می‌رود. آه از نهادم بلند شد…سلول من ته راهروی باریک بند و چسبیده به تنها توالت آن بود. در آن سلول سرد، در فاصله‌ی بین مشت به در کوبیدن و اعتراض، گوشه‌ای چمباتمه‌زدن و خیره شدن به تاریکی که با صدای آه و ناله‌ی زندانی‌های سلول‌های دیگر همراه بود، من به دلایل احتمالی تبعیدم به آن دخمه‌ی مرطوب هم فکر کردم و حدس‌‌های بی‌پر و پایه‌ی زیادی زدم. یکی از سناریوها، تنظیم “جدول مجازات” روی دیوار سفید اتاق با گچ بود: لابد سروان روحی جدول نامرئی مرا، وقتی جلوی در رژه می‌رفت و دور و بر را برانداز می‌کرد، از پهلو دیده بود و سایه روشن‌های محو آن را، سفید روی سفید کشف کرده بود. اگر حدسم درست از آب در می‌آمد، کارم زارتر از آنی می‌شد که بود. خوشحال شدم که چند روز پیش از آن نخواسته بودم از مخفی‌گاه جدید “اشیاء ممنوعه” اتاق با‌خبر شوم. فکر می‌کردم برای حفظ “اسرار” بند و خودم، بی‌خبری بهترین راه است…سناریوی دوم روی بدجنسی جناب سروان چرخ می‌زد؛ شاید روحی با وجود این که دیوان حافظ را در اختیار ما گذاشته بود، اصولا می‌خواست شب یلدا را هر طور شده به ما حرام کند و به همین خاطر هم به قصد پیدا کردن چیزی مشکوک و تنبیه کردن یکی از ما به سلول عمومی آمده بود و از بخت بد، تصادفا قرعه به نام من افتاده بود …به هر حال، دو روز تمام را با این خیال‌های تحلیل‌برنده و افکار پریشان‌کننده در تاریکی و سرمای آن سلول مخوف گذراندم. بیش از قصد و رفتار سروان روحی و اعوان و انصارش از بی‌تفاوتی هم‌بند‌ی‌هایم حرص می‌خوردم؛ از این که همگی با سکوت و بی‌اعتنایی، بار مجازات ناعادلانه‌ی “سرپیچی از نظم زندان” را بر دوش من گذاشته بودند. پیش خود می‌گفتم: «عجب مبارزهایی!» و مصمم می‌شدم که با طناب آن‌ها هیچ وقت توی چاه نروم.وقتی پس از پایان مدت تنبیه، دوباره به آن سلول عمومی بازگردانده شدم، پی بردم که قضاوتم در مورد هم‌بندی‌هایم نامنصفانه‌ و نادرست بوده: آن‌ها برای نجات من از آن دخمه‌ی نمور تلاش زیادی کرده بودند؛ تک تک به دفتر رییس رفته و گفته بودند که همگی در هر ماجرایی که به نظر مسئولان می‌توانست جرم به حساب ‌آید، شریک بوده‌‌اند و خنده‌ها و مسخره‌بازی‌های ما به قصد اهانت به آن‌ها نبوده است.البته هم‌بندی‌هایم پیش از ملاقات با روحی، جدول نامریی را از روی دیوار پاک کرده بودند که مدرکی به دست زندانبانان ندهند… . به این ترتیب، علاوه بر پشتیبانی از من، از لو رفتن گنجینه‌ی “اشیاء ممنوعه‌ی بند” هم جلوگیری کرده بودند.سال‌ها بعد وقتی در موزه‌ی هنر مدرن نیویورک، روبروی تابلوی “مربع سفید” کازیمیر مالویچ ایستاده بودم آن شب یلدا و “اقدامات تنبیهی” بی‌دلیل سروان روحی را به یاد آوردم که به هیچ‌رو تاثیری در رفتار و کارها و تفریح‌های ما نگذاشت: ‌هنوز چند روزی از آن ماجرا نگذشته بود که من با باقیمانده‌ی گچ‌ها، جدول نامریی مجازات احتمالی تک تک هم‌بندی‌هایم را، بر حسب “جرمی که مرتکب شده بودند”، تنظیم کردم و توانستم سفید روی سفید نشان بدهم که همگی بی‌گناه بودند! خورشید با لودگی خاص خودش می‌گفت: «آره با همین جدول و ماده‌های قانونی روی همه‌ی بازجوها و قاضی‌ها رو کم می‌کنیم!»ناگفته پیداست که “دادگاه‌های نظامی” رژیم شاه، اصولا فاتحه‌ی بی ‌الحمد هم برای قوانین خودنوشته‌ی شاهنشاهی نمی‌خواندند، چه برسد به جدول دست‌ساخت یک زندانی! ملاک ارزیابی بی‌گناهی و گناه‌کاری زندانیان سیاسی و تعیین میزان مجازات برای آنان همیشه نظرات و توصیه‌های بازجوها بود. ولی ما هم برای دل‌خوشی خود و به اصطلاح نشان دادن فرمایشی‌بودن دادگاه‌های رژیم، از آن پس پیش خود “فهرست مجازات‌‌های قانونی” را “جدول دادخواهی” می‌خواندیم!

۱۳۹۴ تیر ۳, چهارشنبه

شیوع بیماریهای ویروسی و قارچی در زندان مرکزی زاهدان

#ايران شیوع بیماریهای ویروسی و قارچی در زندان مرکزی زاهدان

بیماریهای ویروسی و قارچی در بندهای مختلف زندان مرکزی  زاهدان كه از چندین هفته پیش بیماری قارچی طاسی و کچلی در بندهای ۳،۵،۷ و ۸ زندان مرکزی زاهدان شیوع یافته رو به گسترش می باشد بیمارانی که به بهداری زندان برای پیشگیری و درمان مراجعه می کنند به آنها گفته می شود که به دلیل هزینه بالای درمان ،بهداری زندان آنها را درمان نمی کند و خود زندانیان باید هزینه درمان را بپردازند. از آنجایی که اکثر زندانیان از اقشار فقیر جامعه هستند قادر به پرداخت هزینه درمان نیستند. بهداری زندان هیچ اقدام پیشگیرانه و یا درمانی را انجام نداده است و به زندانیان این پاسخ را می دهد که ما بودجه نداریم و خودتان باید هزینه درمان را بپردازید. همزمان با بیماریهای ویروسی و قارچی و وجود حشرات موذی زیاد در زندان،غذای زندانیان به لحاظ کمی و کیفی بسیار پایین آمده است وتنوع غذایی زندانیان تقریبا به صفر رسیده است.


تصاویر ی از دویست و چهل و پنجمین روز تحصن در مقابل کانون وکلا




#ايران تصاویر ی از دویست و چهل و پنجمین روز تحصن در مقابل کانون وکلا


۱۳۹۴ فروردین ۱۹, چهارشنبه

ایران- حمله مأموران سرکوبگر رژيم به بند ۳۵۰ اوین

ایران- حمله مأموران سرکوبگر رژيم به بند ۳۵۰ اوین



مأموران سرکوبگر زندان اوين و دژخيمان اطلاعاتي، روز يکشنبه 16فروردين 94 به بند 350 زندان اوين يورش بردند. در اين يورش که به بهانه بازرسي از بند انجام شد، اموال و وسائل شخصي زندانيان، وحشيانه غارت و تخريب شد. اين حمله سرکوبگرانه با حضور معاونان اجرايي و حفاظت زندان اوين و انبوهي سربازانجام گرفت. مزدوران با وحشي‌گري تمام در تخريب اموال زندانيان، قصد تحريک زندانيان را داشتند تا به اين بهانه دست به سرکوب گسترده‌تري بزنند. در بند 350، 40 زنداني سياسي نگهداري مي‌شوند.
لازم به ذكر است كه  سال قبل عناصري از اطلاعات سپاه، وزارت اطلاعات به همراه بيش از صد نفر از سربازان گارد سازمان زندانها به اين بند يورش برده و  زندانيان بند  را با باتون و شوکر و.. مورد ضرب‌وجرح قرار دادند. بيش از سي تن از زندانيان در آن پنجشنبه خونين مجروح و مضروب شدند. تعدادي از زندانيان سياسي به‌دليل خون ريزي و شکستگي به بيمارستانهاي خارج از زندان منتقل شد و دست‌کم سي و دو نفر نيز به پس از ضرب و شتم به سلول انفرادي منتقل شدند.